تبليغاتX
ایلیا

ایلیا

سیاسی-اجتماعی- طنز

الهی با خاطری خسته از اغیار و به فضل تو امیدوار،

دست از غیر از تو شسته و در انتظار رحمتت نشسته ام

بدهی کریمی، ندهی حکیمی، بخوانی شاکرم، برانی صابرم.

الهی احوالم چنانست که می دانی

و اعمالم چنین است که می بینی

نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز

یا ارحم الراحمین

بهترین ها را در روز ها برای عزیزانم که از بهترین ها هستند مقدر فرما ...

ولادت دخت نبی اکرم بر همتون مبارک

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:15 توسط خاندوزی|
 

 

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟
میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را
پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید....
آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد
باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک
چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست
نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه.
نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه
های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو
غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج
چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می
خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در
میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد.
من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا
کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم،
پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت،
دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام
ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی
تمام موهاشو از دست داده.

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها
رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح
بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو
بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان
زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که
دوستشون دارن تغییر میدن.

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 4:42 توسط خاندوزی|
 

 

دلم گرفته می گویند تو مادر تمام خوبی ها هستی، مهربانیت مثال زدنی است، عالم برای تو معنا گرفت

یا زهرا

هوای تو را دارم، دلم تنگ است و بغض در گلو دارم

یاد ندارم شما را بستادیم چرا که در وصف نمی گنجید و هیچ کلمه ای مرا سیراب از عشق به شما

نمی کند، هیچ واژه ای آنقدر تطهیر نیافته که بتواند تو را وصف کند.

اما دلم می خواست امشب با تمام ناتوانیم بگوییم که مهربان مادر حسین و حسن، نازنین همسر علی،

یاور تنهایی مولا و ام ابیها کاش می توانستیم تنها ذره ای عظمت تو را درک کنیم تا در مسیر حقیقی زندگی

بتوانم قرار گیرم

خسته ام و سرگردان، با این تن رنجور و روح سرگردان دست نیاز به سوی شما دارم ای آرام بخش دل،

کاش آن روز مدنیه از دخت پیامبر شرم میکردی و ای کاش آن روز ستونهای مسجد در برابر خطبه

فدک فرو می ریخت تا شاید ذره تنها ذره ای مردم دون و فرومایه درد زهرا را حس می کردند

قامتت شکست تا قامت مولایت نشکند، و به مردم گفتی ای مردم مگر محمد(ص) نگفت هر کس فاطمه

را بیازرد مرا آزارده است چقدر زود فراموش کرده اید بخدا در نزد پیامبر از شما شکایت خواهم کرد

اینها را گفتی اما باز هم آنها شرم نکردند و سیلی به صورتت زدن، تا غروب آفتاب همیشه از شرم سیلی

نیلی باشد.

دلم گرفته، دلم هوایی شده، غمها امشب در وجودم پا گرفته اند، می خوام امشب با تمام حقرات تو را به

نزد خدا به شفاعت ببرم، به مهربانیت قسم ناامیدم نکن

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:37 توسط خاندوزی|
 

 

 

 

  

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت : عزیزم دوستت دارم

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟

 

 

 داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید

  

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:42 توسط خاندوزی|

شبي اوباما و همسرش تصميم گرفتند كه كاري غيرعادي انجام دهند و براي شام

به رستوراني كه زياد هم گران قيمت نبود، بروند. وقتي آنها به رستوران رفتند صاحب رستوران از محافظان

رئيس جمهور پرسيد كه آيا مي تواند خصوصي با همسر رئيس جمهور صحبت كند وآنها هم اجازه دادند.

 و همسر اوباما به طور خصوصي با آن مرد صحبت كرد. بعد از آن اوباما از همسرش پرسيد كه چرا او اين

همه مشتاق خصوصي صحبت كردن با تو بود؟ همسرش گفت كه صاحب رستوران گفته در ايام جوانيش

ديوانه وار عاشق او بوده است ... سپس اوباما گفت و اگر تو با او ازدواج مي كردي

 اكنون صاحب اين رستوران بودي.

همسر اوباما در پاسخ گفت: اگر من با او ازدواج مي كردم او الان رئيس جمهور بود

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 21:1 توسط خاندوزی|
قرار بود دو ماه برم خودسازی اما بچه ها گفتن نرو و همین جا خودسازی کن

منم که می دونید خخیلی تحت تاثیر حرفهای شما هستم

برا همین دوباره اومدم

و میگم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

آهان اینو یادم رفت بگم کلا من خیلی هم باهوشم

برا همین توی این ۱۰ روز به اندازه دو ماه خودمو ساختم

من ایلیا همتون دوست دارم دوستای گل وبلاگی

و همچنین تو بابای بچه رو

باباش که تفحی نبود ببینم بچه اش چی میشه

دعا می کنم که به مامانش بره

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 22:40 توسط خاندوزی|
یه وقتهای می ری که یه چی رو درست کنی

می زنی چششم کور می کنی

میگن کار هر کس نیست خرمن کوفتن

گاو نر می خواهد و مرد کهن

مصداق کاری که من کردم

دلم نمی خواد هیچ کس ازم ناراحت شه

دوستای نازنیم من توی بعضی از مسائل یکمم گیر کردم

و شاید همین چیزا باعث شد که بعضی ها رو دلخور کنم

میرم یه نمه خودسازی کنم و بعد بر می گردم

 شاید تا دو ماه آینده نت نیام

اما بعدش میام

میرم تا وقتی برگشتم براتون بهترین دوست باشم که به راحتی به خودش اجازه نده دیگرون رو از خودش برجونه

به جون خودم خیلی دوستتون دارم

انقدی که همیشه سر نماز به یاد تک تکتون هستم

داداشی ها و آجی ها تا دو ماه آیند خداحافظ

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 21:17 توسط خاندوزی|
میشه امروز بیشتر از گذشته به خدا نزدیک شد

وقتی رفتی توی طبیعت یادت بیاد که روزی درختها توی زمستون به سر می بردند اما

الان جان دارن و باطرواتتن و همه اینا چیزی نیست جز قدرت خدا

وقتی نسیم صورتت و نوازش کرد یاد باشه بگی

خدایا شکر

۱۳ به در به همتون خوش بگذره

خیلی دوستتون دارم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 7:53 توسط خاندوزی|
یاششاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررر

تو خل نیستی

اما ملت و دیونه کردی

ول کن دیگه

ببین مث یه پسر خوب باش

نمی دونم چی باعث میشه که اینکارا رو کنی

اما من می دونم از اینای که لینک کردم یکش خودتی

اگه نبودی هم اشکال نداره

خوب برو بابام و راضی کن

اگه کمک خواستی خبرم کن

ولی امیدوارم معیوب بر نگردی

بازم میگم بچه خوبی باش خودتو حیف نکن نذار ملت بهت بگن دیونه

انقد سربه سر دخترای مردم نذار

بده زشته

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 12:5 توسط خاندوزی|

 

گل در بر و می بر کف و معشوق به کام است

 

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

 

گو شمع میارید که در این جمع امشب

 

در مجلس ما ماه رخ دوست مقام است

 

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

 

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

 

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

 

هر دم ز سر زلف تو خوشبوی مشام است

 

گوشم همه بر قول و نی و نغمه چنگ است

 

چشمم همه بر لعل و لب و گردش جام است

 

ای چاشنی قند مگو هیچ ز شکر

 

ز انرو که مرا در لب شیرین تو کام است

 

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

 

همواره مرا کنج خرابات مقام است

 

از تنگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

 

و زنام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

 

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

 

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

 

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

 

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

 

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

 

کایام گل و یاسمن و عید صیام است

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 18:55 توسط خاندوزی|